دعا کنید بیابان...

یادم نمیرود که همه عشق من تویی

 

من پای سفره تو شدم عاشقت "حسین"

 

دعاکنیدبیابان...

دعاکنید که خارها...

دعاکنیدکه پایم...

دعا کنید که عمه...

خدا کند که بابا...

 

محرم

دلی در خون نشسته دوست داری ؟


بگو قلبی شکسته دوست داری؟


تو را ای عشق بی سر دوست دارم


مرا با دست بسته دوست داری؟


ب.ن:السلام علی الحسین و علی اخت الحسین(ع)

حال دلم این روزها نگفتنی است...

وقتی خانه ای سقف ندارد


ساعت حدودا 4 بود رسیدم دانشگاه.داشتم از جلوی تالار فجر رد میشدم که بچه ها رو دیدم. گفتند بریم

 بازدید از مناطق محروم شیراز؟گفتم خوب که چی؟بریم بگیم چی؟اونها به بازدید نیازی ندارند به رسیدگی مسوولین نیاز دارن...

گفتن حرکتی نمادین هست همین که میریم خودش مطالبه گری هست.با اینکه هنوز اکراه داشتم از رفتن اما پذیرفتم.حرکت کردیم .

 تو راه هی با خودم فکر میکردم" که چی؟اصلا رفتن ما چه فایده ای برای این مردم داره؟ عوضش 

 بایدخفت مسوولین رو بچسبیم و اونها رو ببریم مناطق محروم.مسوولین باید ببینند وگرنه ما که 

میدونیم اوضاع از چه قراره "رسیدیم منطقه محروم پیاده که شدم یه تلو خوردم اومدم بخورم زمین خودم رو گرفتم....

 یه نگاهی به دور و بر انداختم به نظرم چندان هم غیر عادی و محروم نبود...نشستیم حاجی شروع کرد

از عدالت و عدالتخواهی حرف زدن چندتا جمله اول رو شنیدم و بقیه اشرو حواسم پرت دو تا بچه 

کنارم شد.دو تا بچه نشریه ما رو آورده بودن که براشون موشک درست کنم...گرفتم .و شروع کردم

 به درست کردن"ببین عزیزم اول بالای کاغذ رو تا میکنی بعد...."حاجی میگفت"فکر نکنیم از عدالت حرف بزنیم عدالت حاکم میشه"

دو تا موشک درست کردم براشون....

تا آخرش هم چندان حواسم به صحبتای حاج آقا نبود داشتم به این فکر میکردم که "از عدالت حرف بزنیم که عدالت حاکم نمیشه"

 باید یه اقدامی انچام داد یه رسیدگی...

غروب شده بود جلسه هم تمام شده بود قرار شد بریم از نزدیک وضعیت رو ببنیم.من که از اون تلو

  خوردنم هنوز پام درد میکردبه بچه ها گفتم برید و من نمیام.داشتم میپرسیدم که نماز مغرب

مسجد دانشگاه هستیم یا اینجا که یه خانم با بچه بغل اومدسمت ما و گفت:"خانم ها من برام

مهم نیست نمازم رو کجا میخونم برام مهمه که امشب خونه ام رو سرم خراب نشه.تو رو خدا 

بیاین ببینید من چه وضعی دارم.نشتی فاضلاب و خرابی کوچه و خونه ما رو ببینید.باهم راه افتادیم

پشت سر بقیه قدم برمیداشتم و گوشم به حرفهای خانمه.زمین ناهموار و من باز داشتم میخوردم زمین...اما بخیر گذشت.

میگفت دور و بر خونمون پر از فاضلاب  و خاک و گل هست.پدر و مادرم و فامیل بخاطر وضعیت بد

اینجا پیش ما نمیان.شب ها میترسیم تو کوچه تردد بکنیم نه نور داره نه امنیت...

از خراب کردن خونشون میگفت و ساختن دوباره با زحمت و قرض  و قوله...اینکه دوهفته بعد از تولد

بچه اش شهرداری خونه اش رو خراب میکنه و التماس هم کارساز نبوده.مسیر طی شد و رسیدیم

به کوچه ای تاریک وناهموار .از بیمار قلبیشون میگفت که به دادش نرسیدن و از دست رفته از

بچه اش میگفت که کسی تو مدرسه باهاش بازی نمیکنه چون جنوب شهری هست و...دوباره 

به این فکر کردم که" حرف زدن  از عدالت عدالت رو حاکم نمیکنه".

از بچه ها جدا شدم چشمم به چندتا دیش ماهواره روی پشت بام خونه ها افتاد حیفم اومد

عکس نگیرم.با خودم گفتم چه جالب با این وضعیت از نظر ماهواره تامینند.تو حس و حال خودم

 بودم یه خونه ای دیدم چار دیوار نه سقف درست و حسابی داشت نه در و پیکر.

دوباره برگشتم پیش بچه ها از قضا اون خانم داشت راجع به همین همسایه شون صحبت میکرد وزمستونا خونه شون میشه پر آب و...

تصمیم گرفتیم بریم از نزدیک اون خونه رو ببینیم.داشتیم خداحافظی میکردیم که اون خانم دستمو 

گرفت وگفت:خدا میدونه که امروز نوبت دکتر داشتم اما نرفتم جون منتظر شما بودم.زحمت کشیدین....

با تعجب نگاهش کردم و گفتم خانم من که کاری نکردم...گفت همین که اومدین لطف بوده...

.رفتیم همون خونه کذایی هوا تاریک شده بود اون خونه هم که برق نداشت فقط نور ضعیفی از یکی اتاق ها دیده میشد قدم برداشتم برم تو خونه این بار واقعا داشتم میخوردم زمین.اما بازهم به خیر گذشت.در و دیوار و وسایل های ساده خونه ـسقف ریخته و آجرهای گوشه اتاقـ فاضلاب نشتی و خاک گل تو کوچه ـدیش های ماهواره و نور ضعیف اتاق محرومیت رو تعریف میکرد خیلی عمیق...