این همه تردید چرا؟

هرگز نمیرد آنکه دلش جلد کربلا ست...

 

پ.ن:سایه سنگ برآینه خورشید چرا؟

        خودمانیم بگو این همه تردید چرا؟

آیا وظیفه است؟

امروز تو یه برنامه ای یه خانم رفته بود یه جای مرتفع صعب العبوری که مقابل جمعیت سالن 

 باشه و بتونه ازسوژه نابی که گویا دیر به دیرتکرار میشد عکس بگیره.تا دیدمش یه ایولی گفتم و 

بعدش رفتم تو فکر که ایاوظیفه اش رو داره انجام میده  و واقعا ایوالله داره یا...

اوایل که وارد فضای تشکیلاتی شده بودم فکر میکردم یه آدم تشکیلاتی خوب فارغ از 

خانم یا آقا بودنش یعنی اینکه از هیچ کاری برای تشکیلاتش دریغ نکنه (نه اشتباه نشه فعلا بحث هدف و وسیله و ماکیاول  و...نیست)

منظورم اینه که کارهای سخت رو هم وظیفه خودم میدونستم حالا یا انجامش میدادم یا 

از زیرش درمیرفتم و چون اون کارها رو وظیفه خودم میدونستم بعدش عذاب وجدان میگرفتم.بعد هم

  دو دو تا میکردم میدیدم نه اصلااون کارها وظیفه من نبوده.یعنی اصلا در توان من نبودند که وظیفه من باشند...

حالا از بحث تشکیلات بگذریم.میخوام بگم که گاهی بعضی خانم ها  "بعضی کارها" رو 

وظیفه خودشون میدونند(ومتاسفانه بعضی از اونور بام می افتن).در صورتی که اسلام عزیزی

که همون خانم ها ازش دم میزنند همون"بعضی کارها" رو وظیفه اونها نمیدونه هیچ .گاهی اوقات نهی هم میکنه.

بینید بحث این نیست که خانم ها بشینند یه گوشه و کار نکنند نه اتفاقا باید "به وسع خودشون"

حضور داشته باشند و تاثیر گذار باشند."خودشان" و "عرصه" را بشناسند و با توجه با آن فعالیت کنند و تاثیر گذار باشند.

نه انکه فراتر از آن چیزی که تکلیفشان است کار کنند وگرنه همان فعالیت ها مخالف

مسیری قرار میگیرد که درطول ان در حرکتند....

بحث این است که چرا تکلیف مالایطاق؟ یا چرا زیاده روی؟

راجع به اون خانم عکاسی که گفتم هیچ قضاوتی نمیکنم اما خداییش" بعضی کارها" وظیفه است؟

صد درصد دفاع در ۸سال جنگ تحمیلی وظیفه خانم ها هم بود اما غواصی در والفجر۸...

تاکید میکنم  قضاوتی نمیکنم.مطمینم همان خانم عکاس و... و... و... هم برای هدف خوبی که دارند

کار میکنند اما...هیچی شما نظر بدین.

یاحق.

 

 

علمدار

یه مطلب دیگه ای رو میخواستم برای این پست بذارم اما قبلش یه مطلبی دیدم "حاج حسین خرازی به روایت شهید آوینی".حیفم اومد اینو نزنم.خالی از لطف نیست...

 

جوانی خوش رو، مهربان و صمیمی. با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. افسوس که چشم ظاهربین راهی به

 سوی باطن اشیا ندارد، اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی. و آن آیه ی مبارکه را دیگر بار

می‌شنیدی: «انی اعلم مالا تعلمون»

آخرین بار که حاج حسین را دیدم در عملیات کربلای پنج بود. در شرق ابوالخصیب.

وقتی از این کانال ها که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده است بگذری، به فرمانده خواهی رسید، به علمدار...

او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می گویم؟ چهره ی ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است.

مواظب باش!!!

آن همه متواضع است که او ر ا در میان همراهانش گم می کنی.

اگر کسی او را نمی شناخت هرگز باور نمی‌کرد که با فرمانده ی لشگر مقدس امام حسین (ع) روبه روست.

ما اهل دنیا از فرماندهان لشگر همان تصوری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم. اما فرمانده های سپاه

 اسلام امروز همه ی آن معیارها را در هم ریخته اند .

حاج حسین را ببین!!!

امروز در شرق ابولخصیب، نزدیک بصره، و ده سال

پیش در مدرسه ی شبانه ی نمونه .

خدایا چه رخ داده است؟

چگونه می توان این همه را باور کرد؟

از مدرسه ی شبانه ی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسه ی عشق و امتحان صبر و شهادت و جهاد، راهی هزار

ساله است که حسین خرازی در ده سال پیمود.

از شاگرد مکتب ولایت اهل بیت جز این انتظار نمی رود...

«یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم؛ حاجی یکی برداشت.

گفتم: خب حاجی، شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آورید؟

گفت: من نمیبینمش که شیرینی هم بیارم.

کجا از مرگ می هراسد آن کس که به جاودانگی روح در جوار رحمت حق آگاه است؟

و این چنین، اگر یک دست تو نیز هدیه ی راه خدا شود . باز هم با آن دست دیگری که باقی است به جبهه ها

می شتابی. وقتی که اسوه ی تو آن تمثیل مطلق وفاداری، عباس بن علی (ع) باشد چه باک اگر هر دو دست تو نیز هدیه ی راه خدا شود؟

آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی می‌شود، نشانه ی مردانگی است و این که تو به عهدی که ابوالفضل بسته ای وفاداری.

چیست آن عهد؟

 

اینم عکس علمدار...

 

توکل

 

 

                          توکلت علی الله و هو ارحم الراحمین...

 

 

پ.ن:چقدرزیباست گاهی که از همه چیز می بری که به خودش وصل شوی.

آقا میرفت...آقا می آمد...

برای اولین بار که اللهم عجل ش را درسازمان ملل شنیدم تنم لرزید و البته زمزمه احسنتی زیر لب.

گفتند کلید ساز هم دارد میرود نیویورک.باخودم گفتم وای...وبعدش گفتم انشالله که خیره.

با خودم فکر میکنم و مقایسه .افسوس میخورم.مواضع مقتدرانه احمدی نژاد در سازمان ملل را زبان

درازی میدانند.از مواضع  سیاست خارجی اش عکس های دروغین زشت حاشیه ای مراسم چاوز را منتشر میکنند.

احمدی نژاد آقا میرفت آقا می آمد...نه امتیازی میداد و نه گفتگوی تلفنی "سازنده ای " داشت.

کاش اندکی آقایان بصیر خیلی اهل تحلیل به خود می آمدندکه :"بزرگترین خطر اسلام" چه هست؟ 

فاین تذهبون؟واقعاداره چه اتفاقی میافته؟

سید و مولای ما دعا کن برای ما.

 

پ.ن:امام خامنه ای:کسانی که دم از مذاکره با آمریکا میزنندیا از الفبای سیاست چیزی نمیدانند یا

الفبای غیرت را بلد نیستند.