بودن یا نبودن

چشم هایمان را باز کنیم. بازتر...


بیاییم به گفته سهراب جور دیگری ببینیم.آنوقت همه چیز زیبا میشود.


"بودن یا نبودن؟ مساله این نیست.چون اصلا مساله ای در کار نیست.همه ماجرا در چگونه بودن یا نبودن است.


فرصتی نداری. خودت انتخاب میکنی یا تسلیم جبری مجهول میشوی؟


باید یاد بگیریم چگونه باشیم.فرمولی وجود ندارد اگر نخواهیم.فرمول نگاه خود ماست.احساس و 

عقل خود ماست.البته اگر جهت داشته باشند بسوی تعالی.اگر قلب و فکر و احساس و عقل ما واحد شد به ذات

واحدی میرسد.


شاید نتوانم بار خیال واژه هایم را منتقل کنم اما نمیشود هم حرفی نزد.شهید آوینی از هجرت میگوید.


آری هجرت کن. وقتی دانستی هجرت کن."اینطور نیست که فقط بشنویدو بعد هم اگر شناختید و حرکت 


نکردیدهیچ مشکلی پیش نیاید.کسانی که به اندازه تمامی عمرشان آگاهی به دست آوردند ولی به اندازه یک 


لحظه هم گامی برنداشتند بدانند که همین آگاهی ها اغلال و زنجیرهایشان میشود. و آنها را خرد و خسته میکند."(1)


پس اگر میخواهیم خرد و خسته نشویم اکنون که هستیم به بودن فکر نکنیم.به چگونه بودنی که همه چیز به آن 


ختم میشود بیاندیشیم.حتی اگر سخت باشد.


آری. این عشق به رسواشدنش می ارزد ----------- به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


اسمش را هرچه میخواهی بگذار اما شروع کن.




(1):کتاب حرکت عین .صاد.


بهانه

دلم باران میخواهد.اما نمی بارد...

 

 از هوای ابری خسته ام.

 

 آسمان را ورانداز میکنم شاید طلسم ابرها بشکندشاید در سر هوای یاریدن داشته باشند.

 

 روزهای آفتابی دلم از باریدن خبر ندارد...زندگی اش را میکند" بی بهانه"...

 

 روزهای ابریست که فکر باران داغونش میکند.

 

 انگار ابرها فکر تشنگی گلدان شمعدانی نیستند.

 

 انگار فکر زمین ترک خورده نیستند.انگار فکر دست های منتظر کودک کوچه هم نیستند.

 

 انگارفکر دل من نیستند...

 

 عجب حکایتی دارد انتظار باران...انتظار تازگی انتظار مهربانی انتظار امان....

 

 

 

پی نوشت:گاهگاهیست چشم هایمبه باریدن های تکراری عادت کرده اند تو ببار ابر رحمت و مهربانی...